اظهارات اخیر رضا پهلوی در سوئد، بار دیگر روایت فاشیستی این خاندان را نمایان ساخت؛ روایتی که در آن «تورکها» در کنار مغولها و عربها، در قامت «متجاوز» به ایران معرفی میشوند. این نوع بیان، نه صرفاً یک لغزش زبانی، بلکه بازتاب یک دستگاه فکری است که طی یک قرن گذشته، در قالب ایدئولوژی رسمی دولت پهلوی و جمهوری اسلامی نهادینه شده و تا امروز در بخشی از اپوزیسیون بازتولید میشود.
در نگاه نخست، سخنان او واکنشی به مواضع دونالد ترامپ درباره «تمدن ایران» به نظر میرسد؛ اما در لایه عمیقتر، این اظهارات حامل یک پیشفرض خطرناک است: یکی دانستن «ایران» با یک هویت خاص و انکار دیگر هویتهای تاریخی و ملی که در شکلگیری این جغرافیا نقش داشتهاند.
تحریف تاریخ یا بازخوانی ایدئولوژیک؟
قرار دادن «تورکها» در کنار «مغولها» و «عربها» به عنوان نیرویی بیرونی و اشغالگر، نادیده گرفتن یک واقعیت بنیادی است: تورکها نه فقط بخشی از تاریخ ایران، بلکه از سازندگان اصلی ساختار سیاسی، نظامی و فرهنگی آن بودهاند. از سلجوقیان تا صفویان، و از افشاریه تا قاجار، بخش بزرگی از تاریخ ایران توسط سلسلههایی شکل گرفته که ریشه در جهان تورکی داشتهاند.
آیا میتوان حکومتی مانند صفویه را «اشغالگر» نامید، در حالی که بنیانگذار هویت سیاسی-مذهبی ایران مدرن بوده است؟ یا قاجاریه را، که در دل همین جغرافیا شکل گرفت و اداره شد؟ اگر پاسخ مثبت است، آنگاه باید کل تاریخ ایران را «اشغالشده» دانست؛ ادعایی که به وضوح از منطق تاریخی فاصله دارد.
پروژه اشغالگری و حذف «دیگری»
مشکل اصلی اما در تاریخ نیست، در سیاست است. از زمان روی کار آمدن رضا خان پروژهای آغاز شد که هدف آن ساختن یک «ملت یکدست» بر پایه زبان و هویت فارسی بود. در این پروژه، تورک، کورد، عرب و دیگر ملتها نه به عنوان شرکای تاریخی، بلکه به عنوان «دیگری» تعریف شدند که باید در فرهنگ غالب حل شوند.
این سیاستها صرفاً فرهنگی نبودند؛ بلکه با سرکوب سیاسی، تغییر نامها، ممنوعیت زبان مادری و بازنویسی تاریخ همراه بودند. نتیجه آن، شکلگیری نوعی «ناسیونالیسم دولتی» بود که برای تثبیت خود، نیازمند دشمنسازی تاریخی بود—و چه کسی بهتر از «تورک» برای ایفای این نقش در روایت ایرانشهری؟
اشغال واقعی؛ نظامی یا هویتی؟
اگر قرار باشد از «اشغال» سخن بگوییم، باید تعریف خود را روشن کنیم. آیا اشغال فقط به معنای حمله نظامی است؟ یا میتواند به شکل سلطه فرهنگی، زبانی و سیاسی نیز بروز کند؟
در این چارچوب، میتوان استدلال کرد که آنچه در دوران پهلوی رخ داد، نوعی «اشغال هویتی» بود: تلاشی سازمانیافته برای حذف یا تضعیف هویتهای غیرفارس و جایگزینی آن با یک هویت رسمی و یکسانساز. این روند، اگرچه بدون لشکرکشی خارجی انجام شد، اما در عمل تفاوت چندانی با پروژههای کلاسیک استعمار نداشت.
تداوم یک گفتمان در اپوزیسیون
آنچه سخنان رضا پهلوی را نگرانکننده میکند، صرفاً محتوای تاریخی آن نیست، بلکه تداوم همان گفتمان حذفگرایانه در لباسی جدید است. اپوزیسیونی که مدعی دموکراسی است، نمیتواند بر پایه روایتهایی بنا شود که بخشی از جمعیت را «غیرخودی» یا «متجاوز» معرفی میکند.
دموکراسی، پیش از آنکه یک نظام سیاسی باشد، یک فرهنگ است—فرهنگ پذیرش تکثر. بدون به رسمیت شناختن هویتهای مختلف، هرگونه تغییر سیاسی، صرفاً بازتولید همان ساختارهای سلطه در شکلی دیگر خواهد بود.
ایران صد سال پیش توسط یک ذهنیت اشغال شده که در شکل پهلوی و جمهوری اسلامی ادامه دارد. آزادی ایران رهایی از این دو ذهنیت فاشیستی است.