اتفاقات اخیر نه «شورش کور» است، نه «فتنه خارجی» و نه حتی «انقلاب در راه با رهبری آماده». آنچه امروز در ایران جریان دارد، نتیجهی مستقیم یک بنبست تاریخی است؛ بنبستی که دو ستون اصلی آن را جمهوری اسلامیِ قاتل و پهلویِ شریک قتل تشکیل میدهند.
خامنهای، بیهیچ تعارفی، مسئول مستقیم کشتار است. نظامی که در برابر فریاد نان، آزادی و کرامت انسانی، پاسخاش گلوله، طناب دار و زندان است، نام دیگری جز «ماشین قتل» ندارد. اما مسئله فقط خامنهای نیست. خطر اصلی آنجاست که همزمان با ریختن خون مردم، پروژهای موازی در حال پیشروی است: سفیدسازی تاریخ و شریکسازی آینده.
پهلویگرایی امروز، نه یک جریان دموکراتیک، بلکه بخش نرمِ همان خشونت سخت است. وقتی کشتار امروز را به «اشتباهات اجتنابناپذیر گذار» تقلیل میدهد، وقتی از پاسخگویی تاریخی فرار میکند، و وقتی سرکوب دیروز آزربایجان، کردستان و خوزستان را «ضرورت دولتسازی» مینامد، عملاً در کنار قاتل میایستد؛ نه در برابر او.
اتفاقات اخیر یک واقعیت را عریان کرده است:
جامعه از جمهوری اسلامی عبور کرده، اما لزوماً به پهلوی نرسیده است.
این شکاف، کابوس مشترک خامنهای و پهلوی است. اولی با گلوله میکُشد، دومی با نوستالژی خلع سلاح میکند. یکی بدن را هدف میگیرد، دیگری حافظه را. پهلوی شیاد با مصادره اعتراضات شریک خونهای ریخته شده بدست خامنهای است.
در خیابان، مردم شعار میدهند؛
مرگ بر دیکتاتور،
و این یعنی پایان یک چرخهی صدسالهی حذف، تمرکز و تحقیر.
بهویژه در آزربایجان، این آگاهی سیاسی از مرحلهی اعتراض عبور کرده و به مرحلهی تشخیص دشمنان واقعی رسیده است. آنجا دیگر توهم «دشمنِ کمتر بد» خریدار ندارد. خامنهای دشمن است، اما پهلوی هم منجی نیست. هر دو، به شکلهای متفاوت، ضد تکثر، ضد دموکراسی و ضد حق تعیین سرنوشت ملتها هستند.
آنچه امروز جریان دارد، آغاز یک پرسش بنیادین است:
آیا قرار است بعد از این همه خون، باز هم قدرت به نام «نجات ایران» مصادره شود؟
یا اینبار، ملتها و جامعه تصمیم خواهند گرفت؟
اتفاقات اخیر نشان داد که مشکل ایران، فقط یک رژیم نیست؛
مشکل، ایدهی دولت متمرکزی است که همیشه برای بقا نیاز به جنازه دارد.
خامنهای قاتل است.
پهلوی شریک قتل.
و جامعه، دیر یا زود، از هر دو عبور خواهد کرد.