فاشیسم با کراوات هم فاشیسم است؛ مسئله رضا پهلوی و بن‌بست آلترناتیو سلطنت

 فاشیسم با کراوات هم فاشیسم است؛ مسئله رضا پهلوی و بن‌بست آلترناتیو سلطنت



ایران کشوری کثیرالمله، چندزبانه و متکثر از حیث هویت‌های تاریخی، فرهنگی و اجتماعی است. هر پروژه سیاسی که سودای گذار یا آینده ایران را در سر دارد، ناگزیر باید پیش از هر چیز با این واقعیت بنیادین مواجه شود: ایران نه یک جامعه یکدست، بلکه مجموعه‌ای از ملت‌ها، حافظه‌های تاریخی و مطالبات انباشته است. در چنین بستری، هر نوع رهبری یا آلترناتیو سیاسی که نتواند این تکثر را به رسمیت بشناسد، از پیش محکوم به شکست است.

در این چارچوب، بازتولید چهره رضا پهلوی به‌عنوان گزینه‌ای برای آینده ایران، نه‌تنها پاسخ‌گوی بحران کنونی نیست، بلکه خود بخشی از مسئله است. مشکل صرفاً به گذشته خاندان پهلوی محدود نمی‌شود؛ بلکه به منطق فکری، زبان سیاسی و الگوی حکمرانی‌ای بازمی‌گردد که این جریان نمایندگی می‌کند.

نخست، مسئله ایران کثیرالمله است. هرگونه پروژه سیاسی در ایران، بدون پذیرش صریح حقوق سیاسی، فرهنگی و زبانی ملت‌های غیرفارس از تورک‌ها و کردها تا عرب‌ها و بلوچ‌ها فاقد مشروعیت دموکراتیک است. گفتمان پهلوی‌محور، چه در نسخه کلاسیک آن و چه در بازنمایی امروزی‌اش، همچنان بر ایده «ملت واحد با فرهنگ واحد» استوار است. این همان منطق دولت–ملت‌سازی اقتدارگرای قرن بیستم است که در دوره رضاشاه و محمدرضاشاه با زور سرنیزه، یکسان‌سازی زبانی، حذف هویت‌های محلی و سرکوب سیاسی پیش رفت. بازتولید این منطق، حتی با واژگان جدید، تفاوت ماهوی ایجاد نمی‌کند.


دوم، مسئله فاشیسم نرم و ناسیونالیسم انحصارگراست. فاشیسم الزاماً به معنای یونیفرم نظامی و سلام نازی نیست؛ در ادبیات علوم سیاسی، هر گفتمانی که ملت را به شکلی انحصاری تعریف کند، مخالفان را غیرملی بنامد و تنوع را تهدید تلقی کند، واجد عناصر فاشیستی است. در گفتمان پهلوی‌طلب، نقد سلطنت یا مطالبه حقوق ملی به‌سرعت با برچسب‌هایی چون تجزیه‌طلب، ضد ایران یا عامل بیگانه پاسخ داده می‌شود. این همان منطق حذف فاشیسم فارس است، نه منطق سیاست دموکراتیک.


سوم، فقدان برنامه حقوقی و نهادی برای آینده است. رضا پالانی بیش از آنکه یک پروژه سیاسی منسجم ارائه دهد، بر سرمایه نمادین نام خانوادگی خود تکیه دارد. در هیچ‌یک از مواضع کلیدی او، پاسخ روشنی به پرسش‌های اساسی دیده نمی‌شود: ساختار قدرت چگونه توزیع خواهد شد؟ جایگاه خودگردانی یا فدرالیسم چیست؟ زبان‌های غیرفارسی چه موقعیتی در قانون اساسی آینده دارند؟ نسبت مرکز و پیرامون چگونه بازتعریف می‌شود؟ سکوت یا ابهام در این مسائل، در کشوری با تاریخ طولانی سرکوب هویتی، خود یک موضع سیاسی است.

چهارم، مسئله حافظه تاریخی است. برای بخش بزرگی از جامعه ایران، به‌ویژه در مناطق غیرفارس، پهلوی نه نماد ثبات و توسعه، بلکه یادآور قتل‌عام، سرکوب، تحقیر فرهنگی و حذف سیستماتیک است. سیاست‌های نسل‌کشی فرهنگی، یکسان‌سازی زبانی، سرکوب قیام‌های محلی و تمرکز افراطی قدرت، زخم‌هایی هستند که با تغییر چهره وارث سلطنت التیام نمی‌یابند. نادیده‌گرفتن این حافظه جمعی، به معنای بی‌اعتنایی به تجربه زیسته میلیون‌ها شهروند است.

در نهایت، بحران ایران بیش از آنکه بحران نبود چهره باشد، بحران الگوست. ایران به مدلی نیاز دارد که بر پایه کثرت، قرارداد اجتماعی جدید، توزیع عادلانه قدرت و به‌رسمیت‌شناختن همه ملت‌ها بنا شود. پروژه‌ای که از دل سلطنت موروثی، ناسیونالیسم مرکزگرا و نوستالژی اقتدار بیرون می‌آید، حتی اگر در لباس دموکراسی عرضه شود، نمی‌تواند پاسخی برای آینده باشد.

به بیان روشن‌تر: مسئله این نیست که رضا پالانی چه کسی است، بلکه این است که نماینده چه منطقی است. این منطق فاشیستی او، برای ایران امروز و فردا، نه راه‌حل، بلکه بازتولید بن‌بست تاریخی است.