شطرنج خونین در تهران؛ ایران پس از راهبرد «قطع سر»
تحولات پرشتاب هفتههای اخیر، جمهوری اسلامی ایران را در یکی از حساسترین و پیچیدهترین بزنگاههای راهبردی تاریخ خود قرار داده است. در میانه تشدید تقابل نظامی میان ایالات متحده و اسرائیل با تهران، الگوی حملات دیگر صرفاً یک کارزار نظامی کلاسیک نیست؛ بلکه نشانههای روشنی از اجرای عملی راهبردی دیده میشود که در ادبیات امنیتی غرب با عنوان «دکترین بیسرسازی» یا «راهبرد قطع سر» شناخته میشود. در چنین رویکردی، هدف نه صرفاً تضعیف زیرساختهای نظامی، بلکه ضربه مستقیم به رأس هرم قدرت و مختل کردن مرکز ثقل تصمیمگیری یک نظام سیاسی است.
در نظامی که طی بیش از سه دهه، تمرکز تصمیمات کلان امنیتی و راهبردی در شخص رهبر تثبیت شده بود، حذف ناگهانی چهرههای کلیدی قدرت صرفاً خلاء نمادین ایجاد نمیکند؛ بلکه میتواند زنجیره فرماندهی و کنترل را دچار اختلالی جدی کند. کشته شدن چند چهره برجسته سیاسی و امنیتی، از جمله علی لاریجانی دبیر شورای عالی امنیت ملی و غلامرضا سلیمانی، فرمانده بسیج، دقیقاً در همین چارچوب قابل تحلیل است. چنین ضرباتی در ادبیات نظامی، با هدف ایجاد «فلج عملیاتی» طراحی میشوند؛ وضعیتی که در آن نیروهای مسلح در لحظهای که نیازمند واکنش سریع و هماهنگ هستند، با ابهام در سلسلهمراتب فرماندهی و تردید در مشروعیت دستورات مواجه میشوند.
با این حال، مهمترین تحول درون ساختار قدرت ایران در روزهای اخیر رخ داد؛ جایی که مجلس خبرگان رهبری با میدانداری سپاه پاسداران، در تصمیمی تاریخی، مجتبی خامنهای را به عنوان رهبر جدید جمهوری اسلامی انتخاب کرد. این انتخاب، به سرعت معادله جانشینی را از یک سناریوی مبهم و بالقوه بیثبات، به یک مسیر مشخص انتقال قدرت تبدیل کرد. برای هسته سخت قدرت، چنین تصمیمی در درجه نخست حامل پیام «تداوم» بود؛ تلاشی برای جلوگیری از شکاف در رأس ساختار و حفظ انسجام در دستگاه امنیتی و نظامی.
اما تثبیت جانشینی به معنای پایان معمای قدرت در تهران نیست. انتخاب مجتبی خامنهای از یک سو میتواند انسجام بخشهای ایدئولوژیک و امنیتی نظام را تقویت کند، اما از سوی دیگر خطر تشدید شکاف اجتماعی و افزایش حساسیت افکار عمومی نسبت به مسئله مشروعیت را نیز به همراه دارد. در واقع، آنچه برای ساختار قدرت یک راهحل فوری برای ثبات تلقی میشود، ممکن است در سطح جامعه پرسشهای تازهای درباره آینده سیاسی کشور ایجاد کند.
در سوی دیگر میدان، راهبرد فشار خارجی همچنان بر فرضیهای مشخص استوار است: اینکه ضربات همزمان به رأس هرم قدرت و زیرساختهای نظامی میتواند شکافهایی در بدنه نیروهای امنیتی و نظامی ایجاد کند. این سناریو بر این پیشفرض تکیه دارد که در شرایط بیثباتی در رأس، بخشی از ساختار امنیتی ممکن است اولویت را به حفظ بقا بدهد؛ چه از طریق احتیاط در اجرای دستورات سختگیرانه، چه از طریق فاصله گرفتن از سرکوب فعال. در این چارچوب، هدف نهایی الزاماً اشغال نظامی نیست، بلکه تغییر موازنه روانی در خیابانها و درون نهادهای قدرت است.
در همین حال، زیرساختهای دفاعی و راهبردی ایران نیز تحت فشار سنگینی قرار گرفتهاند. حملات به برخی مراکز نظامی و صنعتی، بخشی از ظرفیتهای بازدارندگی سنتی کشور را تضعیف کرده است. حتی در صورت تثبیت کامل رهبری جدید، تهران با واقعیتی روبهرو خواهد بود که در آن توان موشکی، زیرساختهای صنعتی و برنامههای راهبردی نیازمند بازسازی و بازآرایی هستند. این وضعیت نه تنها موازنه قوا در میدان تقابل نظامی را تغییر میدهد، بلکه در هرگونه مذاکره احتمالی آینده نیز وزن چانهزنی ایران را تحت تأثیر قرار خواهد داد.
با این همه، بزرگترین پرسش پیش روی تحلیلگران نه نتیجه کوتاهمدت تقابل نظامی، بلکه پیامدهای دوره «پس از ضربه» است. آیا ساختار قدرت در ایران به سمت تمرکز بیشتر در دست نهادهای نظامی و امنیتی حرکت خواهد کرد و نوعی الگوی حکمرانی امنیتی تقویت خواهد شد؟ یا آنکه رقابتهای درونساختاری و فشارهای اجتماعی، کشور را به سمت دورهای از بیثباتی مزمن سوق خواهد داد؟
پاسخ این پرسشها احتمالاً نه در میدانهای نبرد، بلکه در پشت درهای بسته نهادهای تصمیمگیر و در واکنش جامعه ایران شکل خواهد گرفت. آنچه امروز در تهران جریان دارد، بیش از آنکه یک بحران مقطعی باشد، آغاز مرحلهای تازه از بازتعریف قدرت در جمهوری اسلامی است. شطرنج خونین تهران به مراحل نهایی خود نزدیک میشود. انتخاب رهبر جدید شاید پاسخی به خلاء قدرت باشد، اما در حقیقت آغازگر آزمونی فرسایشی برای بقاست؛ جایی که پاسخ نهایی نه در بخشنامههای حکومتی، بلکه در موازنه قوای میان سلاحهای لرزان در دست نیروهای امنیتی و خشم انباشته در خیابانهای تهران رقم خواهد خورد.