تحولات اخیر بهروشنی نشان میدهد که نظام جمهوری اسلامی ایران در یکی از عمیقترین بحرانهای مشروعیت، کارآمدی و بقا قرار گرفته است. شکاف میان دولت و جامعه، فروپاشی اقتصادی، سرکوبهای مستمر، جنگ و ناتوانی در پاسخ به مطالبات ملیتها و اقشار مختلف، این ساختار را به نقطهای رسانده که «رفتن» آن دیگر یک احتمال نیست، بلکه یک روند تاریخی است.
اما پرسش اساسی اینجاست: آیا آلترناتیو این نظام، بازگشت سلطنت و خاندان پهلوی است؟
پاسخ، با توجه به تجربه تاریخی و واقعیتهای امروز، منفی است.
نظام دودمان پهلوی نهتنها نماینده دموکراسی و آزادی نبود، بلکه خود یکی از پایهگذاران تمرکزگرایی افراطی، انکار هویتهای غیرفارس، و سرکوب سیاسی در ایران مدرن بهشمار میرود. تجربه حکومت محمدرضا پهلوی نشان داد که سلطنت، حتی در پوشش «مدرنیزاسیون»، در نهایت به استبداد، فساد و قطع ارتباط با مردم انجامید؛ وضعیتی که خود زمینهساز انقلاب ۱۳۵۷ شد.
امروز نیز جریانهای سلطنتطلب، بهویژه حول محور رضا پهلوی، نتوانستهاند تصویری روشن، فراگیر و دموکراتیک از آینده ارائه دهند. بسیاری از مواضع این جریان همچنان گرفتار همان نگاه مرکزگرایانه و ایرانشهری است که حقوق ملتهای غیرفارس—از جمله تورکها، کوردها، عربها و بلوچها—را به رسمیت نمیشناسد.
در واقع، جامعه ایران دیگر به عقب بازنمیگردد. نه به ساختار ولایت فقیه، و نه به سلطنت موروثی. نسلی که امروز در خیابانها، دانشگاهها و فضای مجازی حضور دارد، بهدنبال نظمی نوین است؛ نظمی مبتنی بر:
- دموکراسی واقعی
- فدرالیسم یا تمرکززدایی
- برابری ملیتها و زبانها
- عدالت اجتماعی و اقتصادی
- جدایی دین از دولت
بنابراین، گذار از جمهوری اسلامی، اگرچه اجتنابناپذیر است، اما این گذار لزوماً به معنای بازگشت به گذشته نیست. بلکه فرصتی است برای ساختن آیندهای متفاوت؛ آیندهای که در آن هیچ ایدئولوژی، خاندان یا مرکز قدرتی نتواند اراده خود را بر تمامی ملتها تحمیل کند.
جمهوری اسلامی خواهد رفت، اما پهلوی نخواهد آمد؛
زیرا تاریخ، به حاکمان تنها یکبار شانس ماندن می دهد. شانسی که محمدرضا پهلوی و علی خامنهای از دست دادند.