آتیلا حاجیزاده
جنبشهای ملی معمولاً در لحظهای از تاریخ شکل میگیرند که گروهی از مردم احساس میکنند در نظم سیاسی موجود، نه بهدرستی دیده میشوند و نه امکان تعیین سرنوشت خود را دارند. در چنین شرایطی، هویت جمعی به نیرویی برای بسیج سیاسی تبدیل میشود؛ نیرویی که میتواند افراد با موقعیتهای اقتصادی، اجتماعی و فکری متفاوت را حول مطالبهای مشترک گرد آورد.
اما آنچه یک جنبش را به حرکت درمیآورد، لزوماً برای اداره سیاسی آن کافی نیست. توانایی بسیج یک ملت با توانایی نمایندگی دموکراتیک آن یکسان نیست.
این تمایز برای فهم نسبت جنبش آذربایجان با لیبرالدموکراسی و سوسیالدموکراسی اهمیت ویژهای دارد. مسئله تنها دستیابی به حقوق ملی نیست؛ پرسش این است که پس از تبدیلشدن این مطالبات به نیرویی سیاسی، چه سازوکاری تعیین خواهد کرد که کدام خواستهها در اولویت قرار گیرند و چه کسانی حق سخنگفتن به نام جامعه را داشته باشند؟
⬅ بخش اول
⬅ بخش دوم
▪ ملت، یکپارچهتر از آن نیست که تصور میشود
هویت ملی میتواند نقطه عزیمت یک کنش سیاسی مشترک باشد، اما بهمعنای یکسانبودن منافع اجتماعی نیست. کارگری که با ناامنی شغلی روبهروست، معلمی که خواهان تغییر در نظام آموزشی است، کارآفرینی که به دنبال آزادی اقتصادی است و فعال فرهنگیای که برای گسترش زبان مادری مبارزه میکند، ممکن است در مطالبه رفع تبعیض ملی اشتراک داشته باشند؛ اما درباره سیاست مالیاتی، حقوق کار، خصوصیسازی، دولت رفاه و حدود مداخله دولت الزاماً توافق ندارند.
این تفاوتها نشانه ضعف یک جنبش نیستند. مسئله از جایی آغاز میشود که یک مطالبه مشترک به این فرض تبدیل شود که گویا همه اعضای جامعه درباره تمام مسائل سیاسی و اقتصادی موضع یکسانی دارند.
در چنین وضعیتی، اختلافنظر اجتماعی ممکن است به بیوفایی ملی تعبیر شود و نقد یک برنامه سیاسی، بهجای آنکه بخشی از رقابت دموکراتیک باشد، مخالفت با منافع کل ملت تلقی شود.
اما هیچ گروه یا جریان سیاسی صرفاً به دلیل تأکید بر هویت ملی نمیتواند مدعی شود که اراده تمام جامعه را نمایندگی میکند. نمایندگی سیاسی نه از ادعای سخنگفتن به نام مردم، بلکه از امکان انتخاب، نقد، رقابت و پاسخگوکردن نمایندگان پدید میآید.
▪ لیبرالدموکراسی و حق مخالفت درون جنبش
یکی از دستاوردهای مهم سنت لیبرالدموکراتیک، بهرسمیتشناختن مشروعیت اختلاف سیاسی است. در این برداشت، جامعه مجموعهای از افراد با حقوق برابر است که میتوانند درباره خیر عمومی، سیاست اقتصادی و شکل مطلوب زندگی جمعی دیدگاههای متفاوتی داشته باشند.
کاربست این اصل در یک جنبش ملی به معنای پذیرش این واقعیت است که تعلق مشترک به آذربایجان، مستلزم پذیرش یک ایدئولوژی واحد نیست. یک لیبرال، یک سوسیالدموکرات، یک محافظهکار یا یک چپ رادیکال میتوانند درباره برخی مطالبات ملی اشتراک نظر داشته باشند، بیآنکه اختلافهایشان در دیگر حوزهها از میان برود.
از این منظر، تکثر سیاسی درون جنبش ملی مسئلهای فرعی نیست؛ آزمونی برای دموکراتیکبودن آن است. اگر قرار باشد پس از دستیابی به امکان کنش سیاسی، فقط یک قرائت از منافع ملی حق حضور داشته باشد، مسئله نمایندگی حل نشده است؛ صرفاً صاحبان ادعای نمایندگی تغییر کردهاند.
▪ سوسیالدموکراسی و بازگشت مسئله طبقه
بااینحال، بهرسمیتشناختن تکثر سیاسی بهتنهایی کافی نیست. امکان مشارکت در سیاست نیز تحت تأثیر منابع اقتصادی، زمان آزاد، دسترسی به رسانهها و توانایی سازماندهی قرار دارد.
اگر سیاست به عرصه رقابت گروههایی تبدیل شود که از منابع مالی و ارتباطی نابرابر برخوردارند، برابری حقوقی الزاماً به برابری در امکان اثرگذاری منجر نمیشود. در این شرایط، صدای صاحبان سرمایه یا گروههای برخوردار از شبکههای گسترده ممکن است بیش از صدای کارگران، مزدبگیران و گروههای کمبرخوردار شنیده شود.
سوسیالدموکراسی از این جهت میتواند مکمل مهمی برای دموکراسی سیاسی باشد: از طریق تقویت تشکلهای مستقل کارگری، حمایت از اتحادیهها، گسترش خدمات عمومی و کاهش موانع اقتصادی مشارکت.
این مسئله در جنبش آذربایجان نیز اهمیت دارد. اگر مطالبات ملی با پرسشهای مربوط به اشتغال، امنیت اقتصادی، آموزش عمومی، تأمین اجتماعی و توزیع فرصتها پیوند نخورند، ممکن است شکاف میان زبان سیاسی جنبش و تجربه روزمره بخشهایی از جامعه افزایش یابد.
البته نمیتوان از پیش فرض کرد که همه کارگران یا گروههای کمدرآمد موضع سیاسی یکسانی دارند. هدف، ساختن یک هویت سیاسی اجباری برای آنان نیست؛ بلکه فراهمکردن امکان سازمانیابی مستقل و مشارکت مؤثرشان در تعیین برنامههای عمومی است.
▪از همبستگی هویتی تا رقابت برنامهها
یک جنبش ملی برای تبدیلشدن به نیرویی پایدار در حیات دموکراتیک، ناگزیر است از مرحله بیان مطالبات مشترک فراتر برود و با مسئله تولید و رقابت برنامههای سیاسی مواجه شود.
در این مرحله، پرسشهایی مطرح میشوند که پاسخ واحد و ازپیشتعیینشدهای ندارند: چه نظام مالیاتیای مطلوب است؟ نسبت بازار و دولت چگونه باید تنظیم شود؟ چه سازوکاری از حقوق کارگران حمایت میکند؟ منابع عمومی چگونه تخصیص مییابند؟ و چگونه میتوان میان آزادی اقتصادی، امنیت اجتماعی و برابری فرصتها تعادل برقرار کرد؟
پاسخ به این پرسشها باید موضوع رقابت جریانهای سیاسی باشد، نه امری که یک مرجع به نام منافع ملی برای همگان تعیین کند. در چنین چارچوبی، پیوند جنبش آذربایجان با لیبرالدموکراسی و سوسیالدموکراسی نه به معنای ادغام آن در یک ایدئولوژی آماده، بلکه به معنای گشودن فضای سیاسی برای رقابت میان برنامههای متفاوت است؛ فضایی که در آن، حقوق ملی و فردی تضمین شوند و اختلاف درباره سیاستهای اقتصادی و اجتماعی نیز مشروعیت داشته باشد.
▪مسئله نهایی، ساختن امکان انتخاب است
اهمیت نهادهای دموکراتیک دقیقاً در همین نقطه آشکار میشود. احزاب رقابتی، اتحادیههای مستقل، رسانههای آزاد، انتخابات منصفانه و سازوکارهای شفاف پاسخگویی، اختلافهای اجتماعی را از وضعیتی بالقوه排کننده به رقابتی قابل مدیریت در عرصه عمومی تبدیل میکنند.
البته وجود این نهادها بهتنهایی دموکراسی را تضمین نمیکند؛ کیفیت عملکرد آنها و امکان واقعی دسترسی گروههای مختلف به قدرت نیز اهمیت دارد. بااینحال، بدون چنین سازوکارهایی، ادعای نمایندگی مردم میتواند جایگزین خودِ مشارکت مردم شود.
برای جنبش آذربایجان، مسئله فقط آن نیست که چه کسی قدرت سیاسی را در برابر مرکز مطالبه میکند؛ بلکه این نیز هست که قدرت سیاسی درون جامعه چگونه سازمان خواهد یافت، نمایندگان چگونه انتخاب میشوند و چگونه میتوان آنان را به پاسخگویی واداشت.
یک جنبش ملی هنگامی به افق دموکراتیک نزدیک میشود که هیچ جریان سیاسی نتواند خود را مالک انحصاری اراده ملت بداند.
در این معنا، لیبرالدموکراسی امکان اختلاف و رقابت را به رسمیت میشناسد و سوسیالدموکراسی بر ضرورت فراهمکردن شرایط اجتماعی مشارکت برابر تأکید میکند. پیوند این دو سنت میتواند به شکلگیری فضایی کمک کند که در آن، همبستگی ملی نه با حذف تفاوتها، بلکه با امکان بیان و سازمانیابی آنها حفظ شود.
مسئله آذربایجان، در نهایت، تنها دستیابی به حق سخنگفتن نیست؛ ایجاد نظمی است که در آن همه بتوانند سخن بگویند، سازمان یابند، اختلاف داشته باشند و در تعیین آینده مشترک خود مشارکت کنند.