- گؤکتورک تبریزلی
پنج ماه بعد از آنکه آنکارا جمهوری شد، رضاخان سردار سپه به قم رفت. شش روز بعد، ۱۲ فروردین ۱۳۰۳، بیانیهای داد و «برای حفظ احترام مقام روحانیت» از جمهوری دست کشید. کمتر از دو سال بعد پادشاه شده بود. این ماجرا را باید برای کسانی تعریف کرد که هنوز رضاشاه را «آتاتورک ایران» مینامند. ملیگرایان فارس سالهاست این دو مرد را کنار هم میگذارند. هر دو نظامی بودند، هر دو راهآهن کشیدند و هر دو کلاه مردم را عوض کردند.
شباهتها همینقدر است.
مصطفی کمال قدرت را در میدان جنگ به دست آورد، از چاناققالا تا ساکاریا، آن هم وقتی کشورش زیر اشغال بود. رضاخان، افسر قزاق، با کودتایی بالا آمد که انگلیسیها پشتش ایستاده بودند. آتاتورک سلطنت را برچید و حکومت را به مجلس سپرد، اما رضاخان سلطنت را برای خودش و پسرش خواست. سال ۱۹۳۷ آتاتورک مزرعههایش را با همه دام و ابزارش به خزانه دولت بخشید. رضاشاه در همان سالها نزدیک به سه هزار روستا را به نام خودش کرده بود و بزرگترین زمیندار ایران شده بود. شهریور ۱۳۲۰ که ارتشهای انگلیس و شوروی وارد ایران شدند، کنار رفت و تاج را به پسرش سپرد.
پسر هم راه پدر را رفت. محمدرضا شاه در اسفند ۱۳۵۳ حزب رستاخیز را ساخت و به مخالفان گفت یا جایشان زندان است یا گذرنامه بگیرند و بروند. تورکیه در آن زمان نزدیک به سی سال بود که انتخابات چندحزبی داشت. حزبی که خود آتاتورک بنیان گذاشته بود سال ۱۹۵۰ در انتخابات باخت و قدرت را بیسروصدا تحویل داد. آتاتورک دولت را امانت ملت میدانست و پهلویها ملک خانوادگی.
روحانیتی که جمهوری را در قم دفن کرده بود، صبر کرد. پنجاهوپنج سال بعد، درست در ۱۲ فروردین ۱۳۵۸، روحالله خمینی «جمهوری اسلامی» را اعلام کرد. اسمش جمهوری بود، ولی بالای رای مردم فقیهی نشست که به هیچ صندوقی جواب پس نمیدهد. نتیجهاش حکومتی است که هر سال صدها نفر را به دار میکشد و کشوری که زندانی است برای ملل غیرفارس و شهروندانش.
امروز نوه رضاشاه، که نزدیک به نیم قرن است در آمریکا زندگی میکند، خودش را ناجی ایران معرفی میکند و هوادارانش «جاوید شاه» سر میدهند. ملاها و سلطنتطلبها با هم دعوا دارند، اما دعوایشان سر این است که چه کسی در تهران بنشیند. یکی عمامه دارد و دیگری تاج. حرف هر دو یکی است: مرکز تصمیم میگیرد و بقیه اطاعت میکنند. هیچکدام نپرسیدهاند تبریز و اورمیه و اهواز چه میخواهند، و هر دو صدای تورکها را زود «تجزیهطلبی» مینامند.
کارنامه تورکها در این قرن چیز دیگری نشان میدهد. باکو در ۱۹۱۸ نخستین جمهوری پارلمانی شرق مسلمان را ساخت و به زنان حق رای داد، ربع قرن پیش از فرانسه. آنکارا در ۱۹۲۳ جمهوری شد و زنان تورکیه در ۱۹۳۴ حق رای گرفتند. تبریز هم سهم خودش را داده بود. وقتی محمدعلی شاه مجلس را به توپ بست، ستارخان و مردم همین شهر نزدیک به یک سال در محاصره ایستادند تا مشروطه نمیرد. سال ۱۳۲۴ هم تبریز حکومت ملی خودش را تشکیل داد که یک سال بعد زیر چکمه خونین ارتش وحشی شاه قتلعام شد.
برای همین، فریاد «آزادلیق، عدالت، میللی حکومت» را که این سالها در خیابانهای تبریز و اورمیه و اردبیل بلند میشود، نباید با شعار تاجخواهان یا عمامهداران یکی گرفت. در این شعار نه شاهی هست و نه فقیهی. کسانی که آن را فریاد میزنند همان چیزی را میخواهند که باکو در ۱۹۱۸ و آنکارا در ۱۹۲۳ خواستند: آزادی، قانون و حکومتی که از دل خود ملت بیرون بیاید.
حرفم با آن دسته از تورکهای آذربایجان جنوبی است که هنوز عکس شاه را بالا میبرند یا از جمهوری اسلامی دفاع میکنند. پهلویها به اسم ایران پنجاهوچهار سال سلطنت کردند. ملاها چهلوهفت سال است به اسم اسلام حکم میرانند. در هیچکدام از این دو دوره کسی از شما نپرسید چه میخواهید.
آتاتورک گفته بود: «جسم ناچیز من روزی خاک خواهد شد، اما جمهوری تورکیه تا ابد پایدار خواهد ماند.» او جاودانگی را برای خودش نخواست، برای جمهوری خواست. شعار «جاوید شاه» درست عکس همین جمله است.