آراز نیوز
خانه / یادداشت سیاسی / آینده ایران در دست تورک‌های آذربایجان است
یادداشت سیاسی

آینده ایران در دست تورک‌های آذربایجان است

آینده ایران در دست تورک‌های آذربایجان است

مُهیم بلوچ ـ سرخوش

دبیرکل حزب بلوچستانء راجی تپاکی

۱۷ اکتبر ۲۰۲۶

تاریخ ایران را بدون ترکان آذربایجان نمی‌توان نوشت؛ آینده آن را نیز بدون اراده و مشارکت آنان نمی‌توان ساخت. ملتی که قرن‌ها در حکومت، اقتصاد، فرهنگ و مبارزات سیاسی این سرزمین نقش داشته است، امروز با پرسشی روبه‌روست که پاسخ آن برای دیگر ملت‌های ساکن ایران نیز اهمیت دارد: آیا آینده ایران بر پایه تقسیم واقعی قدرت، به‌رسمیت‌شناختن حقوق ملی و همزیستی آزادانه و برابر ملت‌ها شکل خواهد گرفت، یا تداوم تمرکز قدرت و انکار این حقوق، آنان را به سوی انتخاب آینده‌ای مستقل سوق خواهد داد؟

حضور ترکان در تاریخ ایران، حضوری حاشیه‌ای نبوده است. از سلجوقیان تا قراقویونلوها و آق‌قویونلوها، از حکومت ترکان صفوی تا افشاریان و قاجاریان، بخش بزرگی از تاریخ سیاسی این جغرافیا با حکومت‌های ترک‌تبار پیوند دارد. البته نمی‌توان این سلسله‌ها را با دولت‌های ملی امروز یکسان گرفت؛ همان‌طور که نمی‌توان نقش زبان فارسی را در دیوان و ادبیات آن دوران نادیده گرفت.

⬅بخش اول

⬅بخش دوم

⬅بخش سوم

بخش اول

اما همین گذشته نشان می‌دهد که معرفی ایران به‌عنوان سرزمینی با تاریخ و هویتی صرفاً فارسی، با واقعیت تاریخی سازگار نیست.

مرز امروز ایران و جمهوری آذربایجان نیز از دل یک انتخاب مردمی بیرون نیامد. در آغاز قرن نوزدهم، جنگ‌های حکومت قاجار و امپراتوری روسیه، سرنوشت خان‌نشین‌های قفقاز را تغییر داد. با عهدنامه گلستان در ۱۸۱۳، بخش بزرگی از متصرفات قفقازی قاجار به روسیه واگذار شد. جنگ دوم و عهدنامه ترکمنچای در ۱۸۲۸، ایروان و نخجوان را نیز از قلمرو قاجار جدا کرد و ارس در بخش مهمی از مسیر خود به مرز تبدیل شد. مردم دو سوی آن در تعیین این مرز نقشی نداشتند.

از آن پس، دو سوی ارس راه‌های متفاوتی پیمودند. در شمال، پس از سقوط امپراتوری روسیه، جمهوری آذربایجان در ۱۹۱۸ تأسیس شد؛ در ۱۹۲۰ زیر سلطه شوروی رفت و در ۱۹۹۱ استقلال خود را بعد از فروپاشی شوروی بازیافت. در جنوب، آذربایجان در ساختار سیاسی پرشین کہ بعدا تغییر نام داد بہ ایران باقی ماند و بارها به یکی از کانون‌های اصلی مبارزه برای تغییر آن تبدیل شد. مرز، ارتباط سیاسی را محدود کرد، اما زبان، خاطره و پیوندهای فرهنگی را از میان نبرد.

در انقلاب مشروطه، هنگامی که محمدعلی‌شاه مجلس را به توپ بست و استبداد دوباره قدرت گرفت، تبریز ایستاد. ستارخان و باقرخان همراه مردم شهر، در برابر نیروهای سلطنت مقاومت کردند و با تحمل محاصره، گرسنگی و جنگ، امکان ادامه مبارزه را زنده نگه داشتند. مشروطه بدون این مقاومت، به‌آسانی می‌توانست در همان استبداد صغیر دفن شود.

ستارخان و باقرخان علیه پادشاهی از خاندان قاجار جنگیدند. این نکته را باید به خاطر سپرد: هم‌زبان بودن مردم و حاکم، به‌خودی‌خود آزادی و حقوق مردم را تضمین نمی‌کند. امروز نیز حضور یک مقام ترک‌زبان در حکومت، به معنای تأمین حقوق ملت ترک آذربایجان نیست و نمی‌تواند جای حق آموزش به زبان مادری و اختیار مردم در اداره امور خود را بگیرد. آنچه اهمیت دارد این نیست که حاکم به چه زبانی سخن می‌گوید؛ مهم این است که آیا به حقوق و اراده مردم احترام می‌گذارد و حق تصمیم‌گیری آنان درباره سرنوشتشان را به رسمیت می‌شناسد یا نه.

چند دهه بعد، آذربایجان بار دیگر کوشید برای اداره امور خود جایگاهی به دست آورد. حکومت ملی آذربایجان به رهبری سیدجعفر پیشه‌وری در آذر ۱۳۲۴ تشکیل شد و آموزش به زبان ترکی آذربایجانی و اصلاحات محلی را در دستور کار قرار داد. این حکومت در بستر حضور ارتش شوروی شکل گرفت و از حمایت آن برخوردار بود؛ واقعیتی که در بررسی تاریخی نمی‌توان کنار گذاشت. اما فروکاستن تمام ماجرا به نقش شوروی نیز مطالبات واقعی مردم درباره زبان، زمین و اداره امور محلی را نادیده می‌گیرد.

پس از خروج نیروهای شوروی و شکست توافق‌های سیاسی، ارتش حکومت محمدرضاشاه در آذر ۱۳۲۵ به آذربایجان هجوم برد و حکومت پیشه‌وری سقوط کرد. ورود ارتش و تصرف شهرها، که در روایت رسمی سلطنت «نجات آذربایجان» نام گرفت، در حافظه بسیاری از آذربایجانیان با اشغال، کشتار، بازداشت، غارت و تبعید گره خورده است. سرکوب تنها به شکست نیروهای مسلح حکومت محلی محدود نماند؛ فعالان سیاسی و مردم غیرنظامی نیز قربانی شدند.

جمیل حسنلی، تاریخ‌پژوه آذربایجانی، شمار کشته‌شدگان را حدود سی هزار نفر ذکر کرده است؛ پژوهش‌های دیگر ارقام پایین‌تری آورده‌اند و درباره تعداد دقیق قربانیان اتفاق‌نظر وجود ندارد. اما اختلاف بر سر شمار قربانیان، اصل کشتار و سرکوب گسترده پس از سقوط حکومت پیشه‌وری را از میان نمی‌برد. این زخم، بخشی از رابطه آذربایجان با دولت مرکزی شد و آثار آن در حافظه سیاسی مردم باقی ماند. سرنوشت سیدجعفر پیشه‌وری رھبر آزربایجان نیز بخش دیگری از این تجربه تاریخی است. پیشه‌وری پس از اشغال آزربایجان توسط رژیم پھلوی به آذربایجان شوروی رفت و در سال ۱۹۴۷ در پی یک سانحه رانندگی جان باخت؛ درباره چگونگی مرگ او روایت‌های متفاوتی وجود دارد.

با وجود این تجربه، آذربایجان در مبارزه علیه پهلوی نیز حضوری مؤثر داشت. قیام ۲۹ بهمن ۱۳۵۶ تبریز، از رویدادهایی بود که اعتراض‌ها را گسترش داد و به جنبشی سراسری نیرو بخشید. آن مبارزات سرانجام در بهمن ۱۳۵۷ سلطنت را سرنگون کرد. اما مردمی که برای پایان‌دادن به استبداد برخاسته بودند، با حکومتی روبه‌رو شدند که استبداد سیاسی را با اقتدار دینی درآمیخت و دامنه مداخله در زندگی مردم را گسترش داد. حقوق زبانی و ملی نیز همچنان معطل ماند.

بخش دوم

امروز وزن آذربایجان تنها از گذشته آن نمی‌آید. ترکان آذربایجان یکی از بزرگ‌ترین جمعیت‌های زبانی کشورند و حضورشان به تبریز، اردبیل، زنجان و دیگر شهرهای شمال‌غرب محدود نیست. جمعیت بزرگی از آنان در تهران و دیگر مراکز اقتصادی و صنعتی زندگی می‌کنند. آمار دقیق و مورد توافقی درباره ترکیب ملی و زبانی ایران وجود ندارد، اما گستردگی این حضور روشن است. به همین دلیل، حرکت سیاسی آذربایجان می‌تواند هم‌زمان در مناطق آذربایجانی و در قلب اقتصاد و دستگاه اداری کشور اثر بگذارد.

حضور آذربایجانیان در حکومت، نیروهای مسلح، بازار و دیگر نهادها نیز اهمیت دارد، هرچند نباید از آن نتیجه‌ای ساده گرفت. افراد ترک‌زبان درون ساختار قدرت، یک جریان سیاسی واحد نیستند و لزوماً نماینده مطالبات مردم آذربایجان به شمار نمی‌روند. در عین حال، همین پیوندهای گسترده نشان می‌دهد که نارضایتی در آذربایجان را نمی‌توان مسئله‌ای دور از مرکز دانست و با فشار امنیتی از کنار آن گذشت.

بخش مهمی از این نارضایتی به جایگاه زبان و هویت بازمی‌گردد. مردمی که در ساختن کشور سهم داشته‌اند، می‌پرسند چرا زبانشان در نظام آموزشی و اداره امور عمومی جایگاهی متناسب ندارد. پاسخ‌دادن به این پرسش با اتهام «تجزیه‌طلبی»، مسئله را حل نمی‌کند. همچنین بدون بررسی آزادانه افکار عمومی نمی‌توان ادعا کرد که اکثریت مردم از فدرالیسم، استقلال یا پیوستن به جمهوری آذربایجان حمایت می‌کنند. این انتخاب‌ها متفاوت‌اند و رأی مردم را نمی‌توان پیشاپیش به نام آنان صادر کرد.

وجود جمهوری آذربایجان، مقایسه را ناگزیر می‌کند. در آن سوی ارس، زبان ترکی آذربایجانی زبان رسمی دولت و آموزش است. این تفاوت برای مردمی که در ایران خواهان حقوق فرهنگی، زبانی، اقتصادی و مشارکت در قدرت‌اند، معنای سیاسی دارد.

اگر روزی بخش بزرگی از مردم آذربایجان به این نتیجه برسند که در ایران هیچ راهی برای تضمین حقوقشان وجود ندارد و استقلال را بخواهند، ساختار سیاسی و سرزمینی کشور با بحرانی عمیق روبه‌رو خواهد شد. استقلال آذربایجان جنوبی یا حرکت به سوی پیوستن به جمهوری آذربایجان می‌تواند دامنه این بحران را گسترش دهد و دیگر ملت‌ها را نیز به بازنگری در راباطه خود با مرکز سوق دهد. بااین‌حال، شکل و نتیجه چنین تحولاتی از پیش تعیین‌شده نیست و به اراده مردم، واکنش حکومت و شرایط منطقه‌ای وابسته خواهد بود. اما ھمچین تصمیمی ممکن است کہ بہ فروپاشی ایران بینجامد.

در مقابل، انتخاب ماندن در یک ایران فدرال می‌تواند راهی برای زندگی مشترک بگشاید؛ به شرط آنکه فدرالیسم به تقسیم واقعی قدرت بینجامد. مردم باید درباره آموزش، زبان، بودجه، توسعه و اداره سرزمین خود اختیار داشته باشند و این اختیار با تغییر دولت مرکزی پس گرفته نشود. حقوق همه ساکنان، به‌ویژه در مناطق مختلط، نیز باید تضمین شود. اختلاف‌های سرزمینی میان ملت‌ها را نمی‌توان با انکار دیگری یا تحمیل یک‌جانبه حل کرد.

بخش سوم

آذربایجان بارها برای تغییر حکومت هزینه داده است. این بار حق دارد پیش از همراه‌شدن با هر طرح سیاسی بپرسد: جایگاه زبان، حقوق ملی و اختیار مردم آذربایجان و دیگر ملت‌های زیر سلطه ساختار متمرکز تهران، در نظام آینده کجاست؟ اگر پاسخ باز هم وعده‌ای مبهم برای روزی پس از پیروزی باشد، بی‌اعتمادی عمیق‌تر خواهد شد.

اگر نخبگان سیاسی ملت فارس همچنان بر مرکزگرایی پافشاری کنند و بخواهند ساختاری شبیه حکومت‌های پهلوی و جمهوری اسلامی را با ظاهری مدرن، چند شعار دموکراتیک و انتخاباتی کم‌اثر بازسازی کنند، زمینه بحران دیگری را فراهم خواهند کرد. مسئله با تغییر نام حکومت حل نمی‌شود؛ تا زمانی که تصمیم‌گیری درباره زبان، آموزش، منابع و اداره سرزمین ملت‌ها در انحصار مرکز باشد، مناسبات سلطه پابرجا خواهد ماند. مسئولیت این انتخاب متوجه جریان‌های مدافع تمرکز قدرت است، نه همه مردم فارس.

چنین اصراری می‌تواند ایران را به سوی رویارویی‌های خونین و حتی جنگ داخلی سوق دهد؛ جنگی که ممکن است به فروپاشی ساختار کشور و پیدایش کشورهای تازه بینجامد. تجربه یوگسلاوی سابق هشداری است درباره آنچه می‌تواند هنگام شکست توافق سیاسی و جایگزین‌شدن گفت‌وگو با زور رخ دهد. ایران الزاماً همان مسیر را نخواهد رفت، اما هیچ نیروی مسئولی حق ندارد این خطر را ناچیز بشمارد. کسانی که حفظ کشور را می‌خواهند، باید بپذیرند که همزیستی پایدار به رضایت ملت‌ها وابسته است و با سرکوب تضمین نمی‌شود.

در سوی دیگر، رسیدن ملت‌های غیرفارس به حق تعیین سرنوشت نیز در گرو اتحاد و همکاری مشترک آنان است. پراکندگی، رقابت‌های فرساینده و موکول‌کردن حقوق ملی به توافق‌های جداگانه با مدعیان قدرت مرکزی، خطر تحمیل استبدادی تازه را افزایش می‌دهد. همکاری میان این ملت‌ها باید بر پذیرش متقابل حقوق یکدیگر، حل مسالمت‌آمیز اختلاف‌های سرزمینی و تضمین حقوق همه ساکنان استوار باشد. همراهی نیروهای دموکرات فارس که برابری ملی و تقسیم واقعی قدرت را می‌پذیرند نیز می‌تواند راه توافق را هموارتر کند.

در این میان، انتخاب ترکان آذربایجان وزنی تعیین‌کننده دارد. آذربایجان می‌تواند همراه دیگر ملت‌ها راه یک همزیستی آزادانه و برابر را بگشاید؛ اما اگر پاسخ مطالباتش بار دیگر انکار و سرکوب باشد، نیروهای مرکزگرا نباید پیامدهای آن را به گردن مردمی بیندازند که خواهان حقوق خویش‌اند. آینده ایران تا حد زیادی به این بستگی دارد که اراده آذربایجان و دیگر ملت‌ها به رسمیت شناخته شود، یا بار دیگر برای خاموش‌کردن آن به زور متوسل شوند و ایران را بالکانیزہ کنند.