آراز نیوز
خانه / ایران / ایران میان بقا، فرسایش و بازتعریف قدرت
ایران

ایران میان بقا، فرسایش و بازتعریف قدرت

ایران میان بقا، فرسایش و بازتعریف قدرت

محسن سعادت

جنگ جمهوری اسلامی با آمریکا و اسرائیل را نمی‌توان صرفاً در چارچوب یک درگیری نظامی میان چند دولت تحلیل کرد. آنچه امروز در برابر ما قرار گرفته، نتیجه چند دهه انباشت بحران در ساختار سیاسی جمهوری اسلامی، سیاست منطقه‌ای تهران، مناقشه هسته‌ای، رقابت قدرت‌های جهانی و شکاف عمیق میان دولت و جامعه در ایران است.

در چنین شرایطی، پرسش اصلی فقط این نیست که کدام طرف موشک بیشتری شلیک می‌کند، کدام پایگاه مورد حمله قرار می‌گیرد یا چه کسی برتری هوایی دارد. پرسش مهم‌تر این است: ایران پس از این جنگ چه خواهد شد؟

جمهوری اسلامی طی چند دهه تلاش کرد امنیت خود را نه فقط در داخل مرزهای ایران، بلکه از طریق ایجاد شبکه‌ای از نیروهای همسو در خاورمیانه تأمین کند. لبنان، سوریه، عراق و یمن به بخش‌هایی از این معماری امنیتی تبدیل شدند. تهران این سیاست را «عمق استراتژیک» می‌نامید؛ منتقدان اما آن را انتقال هزینه‌های بقای حکومت به خارج از مرزها می‌دانستند.

اکنون این دکترین با یکی از جدی‌ترین آزمون‌های تاریخ خود روبه‌روست. درگیری مستقیم با اسرائیل و آمریکا، قواعد بازی را تغییر داده است. جنگی که زمانی عمدتاً از طریق نیروهای نیابتی، عملیات اطلاعاتی و حملات محدود اداره می‌شد، می‌تواند مستقیماً زیرساخت‌های نظامی، اقتصادی و حتی ساختار فرماندهی جمهوری اسلامی را هدف قرار دهد.

اما تصور اینکه برتری نظامی آمریکا و اسرائیل به‌طور خودکار به معنای فروپاشی جمهوری اسلامی یا شکل‌گیری یک نظام سیاسی باثبات در ایران خواهد بود، اشتباهی خطرناک است.

تجربه عراق، افغانستان، لیبی و سوریه نشان داده است که ویران کردن یک نظم سیاسی بسیار آسان‌تر از ساختن نظم جایگزین است. موشک و بمب می‌توانند تأسیسات نظامی را نابود کنند، اما قادر نیستند دموکراسی، مشروعیت سیاسی و توافق اجتماعی ایجاد کنند.

از سوی دیگر جمهوری اسلامی نیز نمی‌تواند هر جنگی را صرفاً با شعار «مقاومت» به فرصتی برای بازسازی مشروعیت داخلی تبدیل کند. جامعه ایران امروز با جامعه دهه شصت تفاوت اساسی دارد. بحران اقتصادی، فساد، مهاجرت، سرکوب سیاسی و شکاف‌های نسلی و ملی، سرمایه اجتماعی حکومت را به‌شدت فرسوده کرده‌اند.

به همین دلیل ممکن است جمهوری اسلامی بتواند از احساسات ضدجنگ و نگرانی مردم نسبت به تمامیت سرزمینی ایران بهره‌برداری کند، اما این مسئله الزاماً به معنای بازگشت اعتماد عمومی به حکومت نیست. مخالفت با حمله خارجی مساوی با حمایت از جمهوری اسلامی نیست.

در این میان، مسئله‌ای که در بسیاری از تحلیل‌های فارسی‌زبان عمداً یا سهواً نادیده گرفته می‌شود، واقعیت چندملیتی و چندزبانی جامعه ایران است.

آزربایجان، کردستان، بلوچستان، الاحواز و دیگر مناطق ایران صرفاً حاشیه‌هایی بر گرد یک مرکز سیاسی نیستند. میلیون‌ها انسان با هویت‌ها، زبان‌ها، مطالبات تاریخی و تجربه‌های متفاوت سیاسی در این جغرافیا زندگی می‌کنند. هر تحول بنیادی در تهران بدون مشارکت واقعی این جوامع، بار دیگر همان دولت متمرکزی را بازتولید خواهد کرد که بخش مهمی از بحران تاریخی ایران از آن ناشی شده است.

برای آزربایجان نیز مسئله نمی‌تواند انتخاب ساده میان جمهوری اسلامی و اپوزیسیون مرکزگرا باشد.

اگر جمهوری اسلامی تضعیف یا حتی از قدرت کنار زده شود اما نظامی با همان منطق تمرکزگرایی، انکار تنوع ملی و فرهنگی و تقدس دولت مرکزی جای آن را بگیرد، تغییر واقعی چندانی برای میلیون‌ها تورک آزربایجان رخ نداده است. نام حکومت ممکن است تغییر کند، اما مسئله همچنان باقی خواهد ماند.

در سوی دیگر، بخشی از اپوزیسیون ایران نیز هنوز گرفتار رؤیای بازگشت به گذشته است. گویی کافی است جمهوری اسلامی کنار برود تا ایران به دوران پیش از ۱۳۵۷ بازگردد. این نگاه نه تحولات اجتماعی چهار دهه گذشته را درک می‌کند و نه مطالبات جدید نسل‌های امروز را.

ایران آینده را نمی‌توان با نسخه‌های سیاسی صد سال پیش اداره کرد.

جنگ همچنین یک خطر بزرگ دیگر دارد: فروپاشی بدون آلترناتیو.

اگر ساختار قدرت مرکزی به‌سرعت آسیب ببیند، بدون آنکه نیروهای سیاسی و اجتماعی برای دوران گذار به توافق رسیده باشند، خلأ قدرت می‌تواند از خود جنگ نیز خطرناک‌تر شود. رقابت نیروهای مسلح، گروه‌های سیاسی، قدرت‌های منطقه‌ای و بازیگران خارجی ممکن است کشور را وارد دوره‌ای طولانی از بی‌ثباتی کند.

به همین دلیل نیروهای سیاسی مسئول باید پیش از رسیدن چنین لحظه‌ای درباره چند اصل بنیادین گفت‌وگو کنند: انتقال مسالمت‌آمیز قدرت، جدایی دین از حکومت، انتخابات آزاد، تضمین حقوق فردی و جمعی، پذیرش تکثر ملی و زبانی و تقسیم واقعی قدرت میان مرکز و مناطق.

بدون چنین توافقی، سقوط یک حکومت الزاماً آغاز آزادی نخواهد بود.

برای آزربایجان نیز این لحظه باید بیش از هر چیز زمان سازمان‌یابی سیاسی باشد. جامعه‌ای که برنامه، تشکیلات و نمایندگی سیاسی مستقل نداشته باشد، در لحظه تقسیم قدرت ناچار خواهد شد شرایط دیگران را بپذیرد.

نه واشنگتن، نه تل‌آویو، نه تهران و نه هیچ قدرت خارجی دیگری قرار نیست آینده آزربایجان را به مردم آن هدیه کند. سیاست بر اساس منافع شکل می‌گیرد، نه احساسات.

از همین رو استقبال هیجانی از جنگ همان‌قدر می‌تواند اشتباه باشد که قرار گرفتن در کنار جمهوری اسلامی به بهانه مقابله با حمله خارجی.

راه سوم، استقلال سیاسی در تصمیم‌گیری است: مخالفت با جنگ و ویرانی ایران، بدون دفاع از جمهوری اسلامی؛ مخالفت با استبداد، بدون تبدیل شدن به ابزار سیاست خارجی قدرت‌های دیگر؛ و دفاع از حقوق آزربایجان، بدون واگذاری سرنوشت آن به تهران یا پایتخت‌های خارجی.

آمریکا و اسرائیل منافع خود را دنبال می‌کنند. جمهوری اسلامی نیز برای بقای خود می‌جنگد. اپوزیسیون مرکزگرا نیز پروژه سیاسی خود را دارد.

پس مردم آزربایجان نیز حق دارند از خود بپرسند: منافع ما در این تحولات چیست؟

شاید مهم‌ترین نتیجه این جنگ، نه در تعداد موشک‌ها و هواپیماها، بلکه در شکستن بسیاری از تصورات قدیمی باشد. جمهوری اسلامی دیگر نمی‌تواند برای همیشه با همان ساختار گذشته حکومت کند و اپوزیسیون نیز نمی‌تواند ایران فردا را با انکار واقعیت‌های امروز بسازد.

اگر پس از این بحران قرار باشد نظم سیاسی تازه‌ای شکل گیرد، تنها نظمی شانس دوام خواهد داشت که قدرت را محدود و توزیع کند، حقوق ملت‌ها و شهروندان را به رسمیت بشناسد و ایران را نه ملک یک قوم، یک خاندان، یک مذهب یا یک ایدئولوژی، بلکه خانه مشترک مردمانی متفاوت بداند.

در نهایت، بزرگ‌ترین پرسش جنگ شاید این نباشد که چه کسی پیروز خواهد شد؟

پرسش تاریخی این است:

پس از پایان جنگ، چه کسانی برای ساختن آینده آماده خواهند بود؟

و برای آزربایجان، پاسخ باید از همین امروز آغاز شود.